ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

اردکم...

1392/5/19 19:51
نویسنده : ندا
330 بازدید
اشتراک گذاری

صدات می کنم اردکم و خودت خیلی خوشت میاد وقتی اردک مامان میشی...بهت میگم ابوالفضل تولدت مبارک، می گی مرسی...بابا برات یه کامیون گرفته که کلی باهاش بازی می کنی... بادیدن هواپیما میگی باباجون، دبی، مشهد بریم، بغل مامان جون بشینم... یه روز وانت قرمزتو برداشتی داد زدی میوه میوه... دایی هادی برات آموزش مواد مغذی میده مثل انگور و گردو، مخالف صددرصد چیپس و پاستیله... با کارتون حسنی که تو گوشیم بود و به تازگیش پاکش کردی خوب ارتباط برقرار می کنی، با فیلمهایی که از خودت هم تو گوشیمه شبها می خوابی... با مهدی پسر همسایه حتی اگه مکالمه ی خیلی کوتاهی هم داشته باشی کلی ذوق می کنی... تقریبا کامل داری حرف میزنی، جملات متقاطع و به قول خاله مثل آدم آهنی... اون سری می گفتی خدایا کمک کن... گاهی یاد می می می افتی و دلت هواشو می کنه که منو احساساتی می کنی... با مامان خوب کشتی میگیری... شروع می کنی به ورزش کردن و بعدش هم که مثلا خسته شدی هن هن می کنی... عاشق دیدن عکس و آلبومی... از الان به عشق مدرسه و خانوم معلمی، چیزی که می خوری می گی مامان بزرگ میشم میرم مدرسه خانم معلم درس میده میگه ابوالفضل سلام... میخوای من و احساساتی کنی تو خونه میگی مامان ندا، دوست دارم... روز تولدت با حسین جون که از لاهیجان اومده بود بردمت پارک... روز 17ام با دایی هادی و دایی علی و خاله مریم زبون روزه، رفتیم روستای دوران، با دیدن الاغ و گوسفند و بز خیلی هیجان زده شدی... 18ام با باباجون و خانواده رفتیم چهارباغ، کلی آب بازی کردی و من و نگران کردی، مرتب کفشمو انداختی تو آب و بابا جون کفش گیری جای ماهی گیری می کرد...تو این روز اولین بار خودت دستمال کاغذی آوردی و گفتی ناخنتو بگیرم، و اصلا اذیتم نکردی، شب هم بابا پیتزا درست کرد که خیلی بهت چسبید...

1

پونزدهم مرداد قبل از اومدن حسین جون، پارک روبروی شهرداری...

2

متوجه شکل دایره و ضربدر شدی و خودت همشون و مرتب کردی...

3

و حسین جون که کلی منتظرش بودی اومد...

بقیه ی عکسها هم در ادامه مطلب...

حسین جون کلی بهت محبت کرد و حواسش کامل به تو بود... در واقع احساس بزرگی می کرد، مامان حسین جون منتظر ورود یه فرشته کوچولوی دیگست و ایشاالله حسین جون داره داداش بزرگه میشه، منتظر بازی با آبجیه ی کوچولوشه...

1

با کمک هم دارین میرین بالا...

2

3

4

5

حسین جون داره کمکت میکنه از تونل بالا بری...

5

6

7

اینم بخش کوچکی از محبت حسین جون به ابوالفضل...

7

8

9

 10

ابوالفضل در خانه...

11

12

روستای دوران...

13

110

14

در حال دیدن الاغها، مامان خسته نباشی...

15

در حال جابجا کردن سنگها...

16

و ایشون هم دایی هادی که معرف حضورتون هست، مهربون ترین داییه دنیا...

17

روز عید فطر ...

18

عید شما مبارک...

19

منتظری که بریم دردر، چهارباغ...

20

اینجا فعلا یخت باز نشده، این هم همون آبی که کلی من و حرص دادی...

21

دیدن گوسفندها...

22

دایی وحید و ابوالفضلم...

 23

در حال درست کردن کباب...

24

دایی علی و ابوالفضلم...

25

دایی هادی در حال آروم نگه داشتن و آموزش به پسری...

26

27

هاپویی که برای خوشحال کردن تو کلی جیگر بهش داده شد...

28

29

30

31

32

33

34

35

36

باباجون مهربون...

37

38

به به چه کباب خوشمزه ای...

39

بالاخره 5شنبه کار تهرانمون تموم شد و الان سفارش کرج داربم... مامانی برامون دعا کن...

دوست دارم عزیزم...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

خاله منا
19 مرداد 92 16:26
ابوالفضل قشنگم روز به روز شاهد شیرین کاری هات و بزرگتر شدنات هستیم و از داشتن فرشته ای مثل تو لذت می بریم...
خاله عااااااااااااااااااااااشقته
دوستت داره
قربونت برم


قربونت خاله
نوشين مامان آريا
20 مرداد 92 9:50
عزيزم اميدوارم هميشه بهت خوش بگذره و لبانت خندان باشه خيلي عكس ها قشنگ بود


قربونت
مامان صدرا
20 مرداد 92 10:15
عید شما هم مبارک
ماشاالله خیلی جیگر شده ابوالفضل جونم. خدا حفظش کنه


لطف دارین